مرحلهء چهارم بهائی ستیزی [مقاله ها , ]
مرحلهء چهارم بهائی ستیزی در سلسله مقالات پیشین، مبحث بهائی ستیزی را در دوره های زمانی مشخص و با اهداف معیّن آنها، در سی سال اخیر بررسی نموده و نمونه های مستندی را نیز در اختیار مخاطب خود قرار داده بودیم. دراین مقاله به تحلیل مختصری پیرامون مرحلهء جدیدی از بهائی ستیزی در ایران پرداخته و سعی بر آن داریم تا مخاطب را با وجوه مختلف این مساله آشنا سازیم. بدون شک مهمترین عنصر مرحلهء چهارم نابودی بهائیان مظلوم ایرانی، انجام حرکت های ضدّ انسانی علیه ایشان و تحت عنوان حرکت های خودجوش و مردمی می باشد. به عبارت دیگر در این برنامهء نظام مند که با تائید و تاکید ارگان دولتی همراه بوده است، کلیّهء اقداماتی که در جهت نابودی بهائیان صورت می پذیرد، به خواست و ارادهء مردم محترم کشورمان ارجاع داده می شود! یعنی فی المثل خانهء بهائیان را آتش می زنند و سپس عنوان می نمایند که این عمل توسّط هموطنان ایرانی صورت گرفته است نه دستگاه دولتی! در مثالی دیگر می توان به "طومار"ی اشاره نمود که قرار است در نماز جمعهء این هفته در بین مردم نمازخوان پخش شود و و با سوء استفاده ازاحساسات مذهبی این عزیزان، آنان را در امضای این طومار تشویق و ترغیب نمایند. آنچه که در طومار آمده است، درخواست انحلال جامعهء بهائیان ایران می باشد! این خبر را می توانید در خبرگزاری های دروغ پراکنی زیر که همگی در یک راستا به فعالیت می پردازند مطالعه فرمائید: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8706130281 http://shahabnews.com/vdcc.1qma2bqxsla82.html http://www.shia-online.ir/article.asp?id=2971&cat=1 البته سایت هایی نیز بوده اند که با نگاهی روشنگرانه به این موضوع نگریسته اند، که بنابر رسم معمول، هر گونه روشنگری در ایران، با فیلتر روبرو می شود! http://iranbbb.org/30341.htm نکتهء جالب توجه در این میان، نامعلوم بودن هویّت پخش کنندگان این طومار می باشد. آیا یک شهروند معمولی می تواند با دست خود طوماری نوشته و آن را در میان صد ها نفر دیگر، آن هم در نماز جمعه پخش نموده و از آنان بخواهد که: لطفاً این نامهء بلند بالا را امضاء فرمائید ؟! پس مبرهن است که این مسأله نیز نشأت گرفته از برنامه های رسمی دولتی ولی در پوشش حرکت های مردمی می باشد. علّت این امر نیز واضح است. در کشور ایران در حدود سیصد هزار نفر بهائی وجود دارد، اگر در" بدبینانه ترین" احتمال، هر یک از این افراد در محیط کار،در مدرسه،در جمع های خانوادگی، در میان اقوام و آشنایان، در کلاس های مختلف و... تنها با 50 شهروند دیگر در تعامل باشند، در این صورت در همین لحظه پانزده میلیون شهروند محترم ایرانی، از دیدگاه های محبّت خواهانهء بهائیان آگاه هستند. حال اگر طبقهء روشنفکر جامعه و خیل عظیم افرادی را که به صورت خودجوش و با مطالعهء کتب دیانت الهی بهائی، با این دین آسمانی آشنا شده اند نیز محسوب نمائیم، این رقم به سادگی می تواند، بیش از نیمی از جمعیّت مردم عزیز کشورمان را پوشش دهد. حال سوال این است که : آیا بر مبنای استدلال سادهء فوق، فرضیهء حرکت های خودجوش مردمی علیه بهائیان ایران دوست، فرضیه ای باطل و مهمل نمی باشد؟ امّا نماز جمعهء این هفته خصوصیات متفاوتی دارد. از طرفی این جمع به امامت جناب آقای خامنه ای برگزار گشته، در نتیجه جمعیّت بیشتری در آن حاضر می گردند و از طرف دیگر مصادف با سومین جمعه از ماه روضهء مسلمین بوده و احساسات مذهبی هر فرد مسلمانی در این میان شدّت و حدّت می یابد. بنابراین بهترین گزینه جهت اعلان مخالفت با بهائیان ایران، اعمال برنامه ای منسجم و نظام مند می باشد که ساخته و پرداختهء مسئولان دولتی بوده و به جهت فریب افکار عمومی، و با سوء استفاده از باورهای مذهبی هم میهنان عزیزمان، تحت عنوان "حرکت های خود جوش مردمی بر علیه بهائیان" و آن هم در نماز جمعهء این هفته، اجرا می گردند. پس مرحلهء چهارم بهائی ستیزی، مرحلهء اشاعهء تبلیغات مسموم و گسترده در میان مردم شریف ایران و بر علیه بهائیان مظلوم و وطن دوست ایرانی می باشد. در این راستا ما نیز خاموش ننشسته و به عنوان یک بهائی ایرانی، به روشن شدن افکار مردم محترم و عزیز کشورمان پرداخته و با برنامه های صاقانه و محبّت طلبانهء خود، در جهت آبادی و سرافرازی کشور عزیزمان ایران، گام بر می داریم. نویسنده: ش خوش ندا
نوشته شده توسط وحدت عالم در پنجشنبه 4 مهر 1387 و ساعت 01:09 ق.ظ
ویرایش شده در پنجشنبه 4 مهر 1387 و ساعت 12:09 ب.ظ
()
نظر
[عمومی , ]
چرا بهاءالله؟ من تا چهار سال پیش مسیحی محکمی بودم ولی حال با پذیرفتن بهاءالله به عنوان آمدن مسیح موعود ایمانم به مسیح محکمتر از همیشه است و مسیح را با نام تازه و در ظهور تازه اش پذیرفته ام. فعالیت این بلاگ به منظور آشنا کردن مسیحیان با بهاءالله است تا با یاری خداوند به توانند در ایمان خود به مسیح کاملتر شوند و مسیح را در دو ظهور و تجلی خود بشناسند. من هرگز به ذهنم خطور نمی کرد که روزی بهاءالله را به عنوان نجات دهنده خود و عالم و معبود مردم دنیا بپذیرم. اکثر فعالیتهای من در شمال کالیفرنیا و در ویرجنیا بحث با بهائیان بود که ارزش کتاب مقدس را می پذیرفتند و با من وارد صحبت انجیلی می شدند. مسلمانان عموما درگیر بحث با ما نمی شدند چون انجیل را تحریف شده می دانستند و موفقیت ما در تبلیغ آنان به خاطر سرخوردگی آنان از اسلام و رژیم اسلامی بود. آشنایی من با انجیل و ایمان من به مسیح ناشی از ملاقات شخص یهودی الاصلی بود که مسیحی شده بود و با باز کردن انجیل پیشگوییهای عهد قدیم و پیامبران بنی اسراییل را به من نشان داد و جای حرفی برای من باقی نگذاشت. مسیح را به عنوان ناجی خود پذیرفتم و ایمان من به مسیح پذیرشی راست و قلبی بود. من هم فورا مشغول فعالیت تبلیغی شدم. من عموما بهائیان را به عنوان انسانهایی خوب ولی گمراه شده و نجات نایافته می دیدم ولی در مورد دین ایشان زیاد نمی دانستم و حرفهایشان در مورد صلح عمومی و روابط بین الملل و حقوق بشر و تساوی زن و مرد و وحدت عالم انسانی به هیچ وجه برای من هیچ جذابیت و گرایشی نداشت. مساله عمده برای من مساله گناه و مساله دوری بشر از خدا به خاطر گناه بود. برخی بهائیان که بیشتر مطالعه انجیلی داشتند با ما وارد بحث می شدند ولی آنها هم با صحبت از مظهریت و مظهر کلّی الهی من را گیج می کردند و بحث ها به جایی نمی رسید. شناخت من به بهاءالله موقعی کامل شد که بهائیان توانستند من را با انجیل آشناتر سازند و برای من دو مساله باید واضح میشد. اول- پیشگوییهای انجیل باید تمام به حقیقت و عملا انجام می شد. دوم- باید ظهور دوباره مسیح در هیکلی دیگر و با نامی تازه چون بهاألله را از نظر انجیلی و بدون مغالطه و سفسطه اثبات می کردند. چون این هردو انجام شد ضربه روحی و روانی سختی به من وارد شد ولی از مسیح یاری خواستم تا دست من را بگیرد و قلبم را مطمئن سازد تا نلغزم و به بیراهه ردّ مسیح نروم. در گرماگرم این برهان بود که مسیح منرا از ظهور تازه اش به نام بهاءالله مطمئنم کرد و محبت بهاءالله در قلبم نفوذ کرد و او را شناختم و اقرار بر درستی او کردم. در خاتمه یادآوری کنم که رسیدن به بهاءالله برای مومن به مسیح بدون دعا و طلب هدایت از مسیح غیر ممکن است. امید دارم نور بهاءالله در قلب شما نیز بتابد. مژده به مومنان مسیح انجیل به ظهور بهاءالله وعده داده است. من به عنوان مسیحی در تورات و عهد قدیم از مسیح رد پا یافتم. رد پای بهاءالله و اشاره به ظهور او در انجیل آمده است. چاره ای نیست. یا باید ظهور تازۀ عیسی مسیح با نام تازۀ بهاءالله را پذیرفت و از تاریکی عدم ایمان به نور قدم گذاشت، یا باید چون آنا و کایفا (حنّا و قیافا موبدان بزرگ زمان مسیح) انکار کرد و بشارت انجیل را نادیده گرفت. نادیده گرفتن بهاءالله و انکار او، همانا انکار مسیح و انکار قربانی مسیح و از دست دادن رستگاری است. می پرسید چرا؟ مگر مسیح نگفت که تمام گناهان قابل بخشش هستند مگر انکار و کفر به روح القدس؟ پس مسیحی که بهاءالله یعنی فرستندۀ روح قدسی را انکار کند دیگر مسیحی نیست و در برابر گناهان خود بخشوده و آمرزیده نیست. انکار بهاءالله ارزش قربانی مسیح و خون او را لوث می کند. ولی انکار بهاءالله بدون پیشینه و پیشگویی انجیل نیست. مسیح می گوید و پولس نیز بارها می گوید که بازگشت مسیح مانند دزدی است که در شب می آید. این تعلیم مهمی است. یعنی صاحب خانه (کلیسا) هشیار نیست و مسیح می آید و می رود و ما هنوز در خوابیم و هر یکشنبه به کلیسا می رویم و در آرزوی مسیح هستیم! اگر در مسیح زنده هستیم چرا ظهور تازه را در نیافتیم. لكن روز خداوند چون دزد خواهد آمد كــه در آن آسمانها بصدای عظیم زائل خواهند شد و عناصــر، سوخته شده از هم خواهد پاشید و زمین و كارهایی كه در آن است ســوخته خواهد شد. پطرس2 : فصل 3، آیه 10 پاسخ مسیح در انجیل است. او می گوید که ملکوت خدا مانند عروسی پسر شاه است. دعوت شدگان بسیارند ولی انتخاب شدگان اندک هستند. از دعوت به انتخاب قدم گذاشتن وظیفۀ روحانی و راه آمرزش ماست. وعده حضرت مسیح در مورد ظهور دوبارۀ خود. در فصل بیست و یكم انجیل لوقا مسطور است. این بشارت ظهور در پاسخ مستقیم به سؤال حواریون داده شده است. از مسیح سوال شد: "پس این امور كی واقع خواهد شد و علامت نزدیك شدن این واقعه ها چیست؟" حضرت مسیح آنها را از پیامبران دروغین (یعنی مسیحیان مدعی نبوت) بر حذر داشت كه بنام او (از میان مسیحیان) خواهند آمد و بعد میزان و ترازوی کاملی را كه با آن میتوانند از آمدنش مطمئن شوند مطرح کرد و جای شک نگذاشت: "بدم شمشیر خواهند افتاد و در میان جمیع امتهای غیر یهودی به اسیری خواهند رفت و اورشلیم پایمال امتها خواهد شد تا زمان امتها به پایان رسد ... و آنگاه پسر انسان را خواهند دید كه بر ابری سوار شده با قوت و جلال عظیم میاید." (2) معنی اصطلاح "زمانهای امتها" برای محققین كتب مقدسه آشنا و روشن بود. بنا بر شاهد انجیلی زمانی را مشخص مینماید كه در آن، اورشلیم بدست بیگانگان و غیر یهودیان (یا امتها) خواهد افتاد و در این مدت یهودیها خودشان از وطن رانده خواهند شد. به زبان ساده، حضرت مسیح وعده داد زمانی بازخواهد گشت كه یهودیان پس از دوران تبعید و دربدری به وطنشان برگشته باشند. بدین ترتیب هنگام بازگشت آنها به وطن، "زمانهای امتها" به انجام میرسید. دقت کنید. مسیح می گوید: "در میان جمیع امتها به اسیری خواهند رفت." اورشلیم را تیتوس امپراتور روم در سال 70 میلادی ویران کرد و یهودیان متفرق و تبعید شدند. حتی زمین آن شخم زده شد. یهودیان آواره شدند. بسیاری از آنها درست همانطور كه حضرت مسیح فرموده بود، "بدم شمشیر افتادند"، فرار كردند، و "در میان جمیع امتها به اسیری" رفتند. از 1844 به بعد روزهای آوارگی تمام شد. تا سال 1844 یعنی آغاز ظهور تازۀ که سال آغاز دعوت نوین بود! در سال 1844 یهود با دریافت اجازه از عثمانی توانست به سرزمین مقدس مراجعت کند!! این است دقت و توانایی خداوند در تغییر تاریخ و تحقق وعدۀ خویش. عجیب است که بشر درس نمی گیرد و ایمان نمی آورد. ممکن است شخصی بهاءالله را انکار کند ولی به قیمت انکار مسیح و هدر رفتن رستگاری خودش است. بهاءالله را باید شناخت و عاشق او شد و باید او را در قلب بپذیریم و کیمیای عشق او مس مرده قلبها را تبدیل به زر زنده می کند. کما اینکه من را زنده کرد. ولی بدون دعا و طلب هدایت کسی به بهاءالله نمی رسد و بقیۀ راهها به بیراهه و گمراهی است. منبع
نوشته شده توسط وحدت عالم در جمعه 22 شهریور 1387 و ساعت 08:09 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
خانم من بهایی است [مقاله ها , ]
خانم من بهائی است از: م. صنعتگران سی و سه سال پیش، هنگامی که با خانمم ازدواج کردم، مسئلهی دین او اصلاً برایم مطرح نبود، یعنی اصلاً به تفاوت مذهبی میان ما فکر نمیکردم. من او را دوست داشتم و با او ازدواج کردم. مراسم و عادات دینی خانمم بعد از ازدواجمان توجه من را جلب کرد. مثلاً این که او هر صبح عادت به خواندن «مناجات» داشت. با آواز بلند، راز و نیازش با خداوند هر صبح در آپارتمان ما میپیچید و من باید بود که برای صرف صبحانه آنقدر منتظر شوم که او مناجاتهای پی در پیاش را به اتمام رساند. یا این که هر نوزده روز یک بار من را تنها میگذاشت و به جلسهی بهائیان میرفت. دوست نداشتم تنها بمانم. میخواستم که او همیشه پیش من و برای من باشد. چند باری به اصرار او در جلسات جشن آنها شرکت کردم. مردمی مهربان بودند و هر بار به من توجه فوق العاده میکردند. احساس خوشی پیش آنها به من دست نمیداد. دوست نداشتم در جمع آنها باشم. این صلحجویی و محبتشان را نمیفهمیدم، پیش آنها با خود بیگانه میشدم. دیگر به جلسات آنها نرفتم و خانمم هم بعد از آن که چند بار از من سؤال کرد و عکس العمل منفی من را دید، دیگر اصرار نورزید. باید بگویم که در طول سی و چند سال زندگی مشترکمان خانمم هیچگاه به من دروغ نگفت. او حلال همهی مشکلات خانوادگی و اجتماعی من بود و منِ شکاک به او، به خاطر همین درستی و راستیاش، اطمینان کامل داشتم. همیشه سعی داشت که مرا با مسائل ناگوار آشنا نکند و هر معضلی را به تنهایی بر دوش میگرفت. وسایل راحتی و خوشیام را فراهم میکرد. آنچه که میخواستم، به هر وضعی که بود، تهیه میکرد. اما من، هر کار ناهنجاری که بشود تصور کرد، در این مدت انجام دادم، که شرحش مناسب این نوشته نیست و بیگانگیام با آنها از همین حرکات ناهنجارم سرچشمه میگیرد، از وجدان خودم. خانم من فامیل بزرگی داشت. اقوام خانم من همه بهائی بودند. اینها انسانهای شریف و درستکاری بودند. بین آنها اتحاد و یگانگی و پیوستگی عجیبی میدیدم. جمعی سالم، بیریا، پر مهر و فداکار که به درد همدیگر میرسیدند، رعایت یک دیگر را میکردند، به هم محبت داشتند و احترام میگذاشتند. کودکان و جوانانشان چنان تربیت میشدند که رفتارشان با دیگر کودکان و نوجوانان تفاوت داشت، مهربان و مؤدب بودند. خانم من اطلاع وسیعی در مورد دینهای مختلف داشت. من حوصلهی بحث دربارهی مسائل دینی را نداشتم، ولی هرگاه صحبت میشد، از اطلاعات عمیق او، هم تعجب میکردم، هم عصبانی میشدم. نمیدانم، چرا عصبانی میشدم و داد و فریاد راه میانداختم و خانمم هم گفتگو را قطع میکرد و به کار دیگری میپرداخت. شاید هم حرف پدرم در گوشم بود که میگفت: «دین مال پیرزنهاست». خانوادهی من به ظاهر مسلمان بودند. در خانهی پدریم، راجع به دین صحبت نمیشد. اگر مادرم گاهی وقتها چیزهایی میگفت، مثلاً از خدا و پیغمبر درخواستی میکرد، پدرم به او میخندید و میگفت: «تو از کی مذهبی شدی؟!» بعد مادرم هم میخندید. شاید خودش به خودش و حرف خودش میخندید. ولی موقع ازدواجم با یک دختر بهائی، مادر بزرگم من را به کناری کشید وگفت: «اینها بهائی هستند، مبادا تو یک وقت بهائی بشوی». پدرم هم بعداً یک اشارهای در این زمینه کرد. حرفهای آنها در گوشم نشست. ولی مقصد از نوشتن این شرح کوتاه از زندگیام این است که میخواهم صدایم را به همهی هموطنان و به خصوص به آقایان ملاها و رئیس جمهور و کلیهی رؤسا و دستهجات مذهبی در ایران رسانده، بگویم: من سالهای طولانی است که در میان بهائیان هستم. بهائیان جاسوس نیستند، با هیچ قوای سیاسی دیگری برای از بین بردن رژیم ایران همکاری ندارند. این اتهاماتی که به آنان نسبت میدهید، بیاساس است، بهائیان دارای یک دینی هستند که به آن پایبندند و دستورات آن را عمل میکنند، مانند هر مؤمنی که دستورات مذهبیاش را به کار میبندد. همین! من از این همه سر و صدا که شما به راه انداختهاید تعجب میکنم. شما از چه میترسید که این طور در صدد از بین بردن آنها هستید؟ آنها جمعی صلحجو هستند و فعالیتهایشان در داخل و خارج از کشور به خوبی نشان میدهد که دوستدار و خدمتگذار همه هستند. در این جا روی سخنم با آن دسته از هموطنان ایرانی است که مانند من سالها با این اشخاص زندگی کرده و یا به وضعی سر و کار داشتهاند. هموطن عزیز، اکنون نوبت تو نیز رسیده است که از حقوق این گروه دفاع کنی و سعی نمایی که حقیقت را به آنانی نشان دهی که افکاری زهرآمیز در جامعه میپاشند و ذهن دیگران را مسموم میکنند و به آنانی که عقل و خرد خودشان را به کناری گذاشتهاند و با این گروه همدست و همداستان گشتهاند. این وظیفهی وجدانی همهی ماست. با احترام
نوشته شده توسط وحدت عالم در پنجشنبه 27 تیر 1387 و ساعت 06:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
برندگان جایزۀ نوبل خواستار آزادى زندانیان بهائى شدند [مقاله ها , ]
برندگان جایزۀ نوبل خواستار آزادى زندانیان بهائى شدند نیویورك ۳۰ ژوئن ٢٠٠٨ برابر با ۱۰ تیر ١۳٨٧ سرویس خبرى مرکز جهانى بهائى شش برندۀ جایزۀ صلح نوبل در بیانیۀ مشتركى از حكومت ایران خواستهاند هفت عضو برجسته جامعۀ بهائى این كشور را كه در تهران زندانى هستند فوراً آزاد كند. این شش نفر كه اعضاى ’نهاد زنان نوبل‘ هستند از حكومت ایران خواستهاند كه امنیت این بهائیان را – كه بدون اتهام مشخص و حق مشاورۀ با وكیل در زندان اوین هستند – تضمین كند و آنان را بدون قید و شرط آزاد سازد. بانى دوگال، نمایندۀ ارشد جامعه جهانى بهائى در سازمان ملل، گفت: ”ما از این فعالان سرشناس بین المللى به خاطر درخواست آزادى دوستان بهائى خودمان، كه بدون هیچ دلیلى و فقط به خاطر اعتقاداتشان زندانى هستند، تشكر مى كنیم.“ امضاءكنندگان این بیانیه عبارتند از: -- بتى ویلیامز و مایرید كاریگان مگوایر، مؤسسین بنیاد ”مردمِ صلح“ در ایرلند شمالى. برندگان صلح نوبل در سال ۱۹۷۶. -- ریگوبرتا منچو تام، از پیشگامان دفاع از آشتى قومى-فرهنگى در موطن خودش گواتمالا. برندۀ نوبل سال ۱۹۹۲. -- جودى ویلیامز، استاد دانشگاه و از فعالان بین المللى براى ممنوعیت استفاده از مین. برندۀ نوبل سال ۱۹۹۷. -- دکتر شیرین عبادى، وكیل ایرانى حقوق بشر. برندۀ نوبل سال ۲۰۰۳. -- وانگارى موتا ماآتاى، استاد دانشگاه و فعال كنیائى محافظت از محیط زیست. برندۀ نوبل سال ۲۰۰۴. در بیانیۀ آنها كه روى سركاغذ ’نهاد زنان نوبل‘ منتشر شده آمده است: ”ما با نگرانى از خبر بازداشت شش عضو برجسته جامعه بهائیان ایران در روز ۱۴ مه ۲۰۰۸ آگاه شدهایم. ما مطلع هستیم كه خانم فریبا كمال آبادى، و آقایان جمال الدین خانجانى، عفیف نعیمى، سعید رضائى، بهروز توكلى و وحید تیزفهم اعضاى یك گروه غیر رسمى معروف به ’یاران‘ هستند كه به امور اولیه جامعۀ بهائیان ایران رسیدگى مىكنند؛ همچنین مطلع هستیم كه عضو دیگر این گروه خانم مهوش ثابت از پنجم مارس ۲۰۰۸ در بازداشت به سر مىبرد؛ ما به این وسیله نگرانى عمیق خودمان را از تهدیدهاى فزاینده و آزار جامعه بهائیان ایران اعلام مى كنیم.“ ”ما از حكومت ایران مىخواهیم كه امنیت این افراد و آزادى فورى و بدون قید و شرط آنها را فراهم كند.“ ’نهاد زنان برندۀ نوبل‘ در سال ۲۰۰۶ توسط شش زن برندۀ این جایزه از آمریكاى شمالى، آمریكاى لاتین، اروپا، خاورمیانه، و آفریقا به منظور كمك به برقرارى صلح از طریق مشاركت با زنان در سراسر جهان تأسیس شد. تا به حال فقط دوازده زن موفق به دریافت جایزۀ نوبل شدهاند. دفتر ’نهاد زنان برندۀ نوبل‘ در شهر اتاوا در كانادا قرار دارد
نوشته شده توسط وحدت عالم در دوشنبه 17 تیر 1387 و ساعت 01:07 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[عمومی , ]
در عملیاتى مشابه دستگیرىهاى مرگبار سال هاى دهه ١٩٨٠، شش تن از رهبران جامعه بهائى در ایران بازداشت شدند 
نیویورک
١۵ می ۲٠٠٨ برابر با ۲۶ اردیبهشت ١۳٨٧ سرویس خبرى مرکز جهانى بهائى شش تن از رهبران جامعه بهائیان ایران دیروز در عملیات هماهنگ شدهاى دستگیر و به زندان مشهور اوین منتقل شدند. این دستگیرىها به طرز نگران كنندهاى یادآور دورۀ مشابهى در سالهاى ١٩٨٠ است كه تعداد كثیرى از رهبران جامعۀ بهائى به طور جمعى بازداشت و مآلاً به قتل رسیدند
صبح روز چهارشنبه مأمورین امنیتى بعد از ورود به منازل این شش مرد و زن، كه همگی اعضاى یک گروه که در سطح ملی به حد اقل امورات بهائیان ایران رسیدگی میکنند، پس از پنج ساعت تجسس آنها را به همراه خود بردند.
هفتمین عضو این گروه هماهنگ كننده در اوائل ماه مارس بعد از آنكه ظاهراً به بهانه سادهاى به وزارت اطلاعات احضار شده بود در مشهد بازداشت شد.
خانم بانى دوگال، نماینده ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل متحد، گفت: "ما شدیدا به بازداشتهاى خواهران و برادران بهائی خودمان در ایران معترضیم. تنها جرم این افراد اعتقاد آنها به آئین بهائى است."
وى افزود: "آنچه این دستگیرىها را بیشتر نگران كننده مىكند شباهت آن با بازداشت و ربودن اعضاى دو شوراى ملى اداره جامعه بهائى ایران در سالهاى اولیه دهه هشتاد است كه به مفقودى یا اعدام ١٧ نفر منجر گردید.
خانم دوگال اضافه كرد: "حملات به خانههاى این بهائیان سرشناس به طور كاملا هماهنگ انجام شده است و نشان دهنده یك تلاش در سطح بالا براى ضربه جامعۀ بهائی ایران و مرعوب ساختن اعضای آن است."
بازداشت شدگان روز گذشته عبارتند از: خانم فریبا كمال آبادى، آقاى جمال الدین خانجانى، آقاى عفیف نعیمى، آقاى سعید رضائى، آقاى بهروز توكلى و آقاى وحید تیزفهم. همه ساكن تهران. خانم كمال آبادى و آقایان توكلى و تیزفهم پیشتر نیز بازداشت و پس از گذراندن دورههائى از پنج روز تا چهارماه آزاد شده بودند.
خانم مهوش ثابت، عضو بازداشت شده در پنجم ماه مارس در مشهد، نیز ساكن تهران است. خانم ثابت ، در مشهد برای پاسخگوئى به سؤالاتى در باره دفن یك فرد در گورستان بهائیان شهر به وزارت اطلاعات احضار شده بود.
در ٢١ اوت سال١٩٨٠ همه نه نفر اعضاى محفل روحانى ملى بهائیان ایران ربوده شدند و بعداً هم نشانى از آنها پیدا نشد. مطمئناً همگى آنها به قتل رسیدهاند.
بلافاصله محفل روحانى ملى بهائیان ایران مجددا تشكیل شد اما این محفل نیز با اعدام هشت عضو آن دوباره متلاشى گردید.
تعدادى از اعضاى شوراهاى محلى بهائى، معروف به محافل محلى بهائى، نیز در سال هاى نخستین دهه ١٩٨٠ بازداشت و اعدام شدند تا اینكه بالاخره فریادهاى اعتراض بین المللى حكومت ایران را مجبور كرد از سرعت اعدام بهائیان بكاهد. از سال ١٩٧٩ بیش از دویست بهائى در ایران كشته یا اعدام شدهاند هرچند از سال ١٩٩٨ به بعد كسى به این عنوان اعدام نشده است.
در سال ١٩٨۳ حكومت ایران همه مؤسسات رسمى ادارى بهائى را غیرقانونى اعلام كرد و به دنبال آن جامعه بهائى ایران محفل روحانى ملى را كه نهادى منتخب جامعه است به همراه قریب به چهارصد شوراى منتخب محلى تعطیل كرد و بهائیان در سراسر ایران نیز اغلب فعالیتهای تشکیلاتی خود را متوقف کردند.
گروه غیر رسمى ملى، معروف به یاران، كه جمع دستگیر شدگان دیروز و ماه مارس تنها اعضاى آن هستند، بعداً براى رسیدگى به نیازهاى گوناگون جامعه سیصد هزار نفره بهائیان ایران كه بزرگترین اقلیت مذهبى در كشور است، تشكیل گردید.
منبع:http://www.goftman-iran.org/index.php?option=com_content&task=view&id=1004&Itemid=9
نوشته شده توسط وحدت عالم در جمعه 27 اردیبهشت 1387 و ساعت 12:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
گرسنه ای که عاشق بود [مقاله ها , ]
نگارنده:احیاء ایران 26/11/86 گرسنه ای که عاشق بود تا به حال هیچ با خود اندیشیده ایم که چه بسیار اند انسانهایی که گرسنه می باشند و چه ناچیز هستند آنانی که طعم عشق حقیقی را چشیده اند؟ براستی چه ارتباطی را بین این دو موضوع می توان برقرار نمود و اصلا آیا این دو ارتباطی با یکدیگر دارند؟ دنیایی که ما در آن روزگار می گذرانیم،دنیایی که روزهایش را تحویل تاریکی شب می دهیم و شب هایش را نوید سپیدی صبح، دنیایی که می دانیم و به چشم خود نیز دیده ایم که دوامش برای پدربزرگ ها و ماردبزرگ هایمان بیش از هفتاد،هشتاد سال نمی باشد، دنیایی که در هر سه ثانیه یک کودک را به علت گرسنگی به کام مرگ می کشاند و بسیاری را به علت پُرخوری بیش از حد می میراند، دنیایی که در گوشه اش انسانها درونشان مملو از کینه و دشمنی است و در گوشه ای دگر مردمانی با ظاهری فریبنده، چون عروسکی زیبا مدام از صلح و محبت سخن می رانند، دنیای عجیبیست و عجیب تر از آن اینکه می آید و می رود و ما چنان در میان امواج سهمگینش دست و پا می زنیم که فراموش می کنیم که در همین نزدیکی ساحلی منتظر ماست. منتظر آنکه بیاییم و تن رنجورمان را زیر گرمای پاک آفتابش از هر چه بغض و کینه هست بزدائیم و قلب غبار آلودمان را با نسیم های ملایمش از هر چه دشمنی و نا انسانی است بربائیم ... در همین دنیای کاغذی است که به هر یک از ما فرصتی داده می شود تا چونان باشیم که برگه ای از تاریخ را به خوشنامی و خوش عملی خویش مزیّن نمائیم ویا آنگونه باشیم که تا همیشه، آیندگانمان ما را به بدنامی و بد عملی خطاب نمایند. ما می توانیم در همین دنیای فانی،تا ابد باقی بمانیم! چرا که آیندگانمان ما را صدا خواهند زد و ما را به خوبی یا بدی فریاد خواهند کرد... و این ما هستیم که با اعمال گذشتهء مان جوابشان را خواهیم داد... پس ما هستیم، تا همیشه، اما آنچه که نیست،فرصتی است که امروز داریم و فردا حسرتش را تنها خواهیم خورد. روزگاری در همین دنیای کاغذی، انسان گرسنه ای را می شناختم که به گفتهء خویش سال ها نه چیزی خورده بود و نه چیزی آشامیده. به او گفتم: چگونه است که این همه سال را توانستی زنده بمانی؟ مگر نه آن است که انسانها محتاج غذا می باشند و اگر چند روزی از آن بهره نبرند،جانشان را به هدر خواهند داد؟ پاسخ داد: من سال هاست که مرده ام و تنها به نوشته ای می نگرم که امیدوارم مرا نجات دهد... متحیرانه پرسیدم: تو مرده ای؟ پس چگونه است که من زنده ام و تو را نیز زنده می بینیم؟ چگونه است که با من صحبت می کنی و من صحبتت را می شنوم؟ نکند که من هم ...؟ پاسخ داد: تو را نمی دانم،اما من عمریست که گرسنه ام و تشنه، اما چیزی برای خوردن و نوشیدن نمی یابم،هیچ چیز جز همین چند خط نوشته ای که همراه من است... گفتم: چرا مرا زودتر از اینها خبر ننمودی؟ من انسان بخشنده ای هستم، برایت بهترین خوردنی ها و مناسب ترین نوشیدنی ها را فراهم می نمودم و آنگاه دیگر تو را در این وضع مشاهده نمی کردم. پاسخ داد: بسیار بودند کسانی که به من خوردنی و نوشیدنی بخشیدند،اما من گرسنه و تشنهء حقیقتم و تنها دارایی ام برگه ای است که می گویند بر روی آن راه سعادت نهفته است... گفتم: من انسان دینداری هستم، قرن های پیش در دیر و صومعه مردمان را موعظه می نمودم، بعد ها کلیسا را برگزیدم، پس از آن مسجد را و اینک نیز از هر فرصتی برای دادن پند به آدمیان بهره می گیرم، پس تو هم با من باش تا نشانت دهم آن حقیقت را... پاسخ داد: سالهاست که در صومعه ها و دیر ها حاضر می شوم، در کلیسا ها به تفکر می پردازم، و در مساجد به نظارهء انسانها می نشینم، آری سالهاست که من تو را دیده ام و تو نه من را دیده ای و نه حقیقت را... گفتم: من انسان مطلّعی هستم، مطمئن باش که اگر آنچه را که می گویم،عمل نمایی تو نیز رستگار خواهی شد، تو باید مثل من با ایمان باشی، یعنی سعی کنی تا مردمان را با حرفهایت شاد نمایی، با کلامت دلهایشان را به دست آوری و با نگاهت عشق را به آنها بیاموزی، تو باید یاد بگیری که به مردم راه درست را نشان بدهی،چرا که آنها منتظر من و تو می باشند و اگر ما حرکت نکنیم، آنها تا ابد در جهل باقی خواهند ماند... پاسخ داد: گرسنه ام، گرسنهء حقیقت،گرسنهء عشق... دوست من تو از این برگه چه می دانی؟ گفتم: طعم عشق را چشیده ام،واقعا دلنشین و با ارزش است، ای کاش که تو هم آن را تجربه نمائی،می دانی دوست عزیزم، دیانت من واقعا دیانت کاملی است و من به خود افتخار می کنم که آن را یافته ام. در دیانت من... گفت: مگر دیانت تو چیست؟ گفتم: دیانت بهائی است، دیانتی جدید است که تا این لحظه آخرین دین فرستاده شده از طرف خداوند می باشد و تعالیمش می تواند مردم را به سعادت برساند،دیانتی که معتقد است زنان و مردان از حقوق یکسانی برخوردارند و تمامی مردم باید از ثروت متعادلی بهره مند باشند، دیانتی که اعتقاد دارد انسانها باید به وحدت برسند و صلح و صفا جای جنگ و جفا را بگیرد،دیانتی که می خواهد مردمان دنیا برای نزدیکی به یکدیگر بتوانند از یک زبان و خط مشترک استفاده نمایند،دیانتی که.... پرسید: و تو بهائی هستی؟ پاسخ دادم: خوب مسلم است دوست عزیزم، بله من یک... ناگهان بار عظیمی را بر شانه هایم احساس کردم، تحملش برایم طاقت فرسا و بسیار جان کاه بود،با خود گفتم براستی آیا من یک بهائی هستم...؟ در همین لحظه یاد گفتار چند دقیقهء پیش خود با او افتادم، من به او گفته بودم که انسان بخشنده ای هستم، آدم دینداری می باشم، راه های پند دادن به دیگران را از نیاکانم که یهودی،مسیحی و مسلمان بودند خوب آموخته ام، فرد مطلّعی هستم و... سرم را به زیر افکنده وغرق در اندیشه هایم بودم، بر پیشانیم قطرات درشت عرق شرمساری و پشیمانی نقش بسته بود، چه لحظات سختی را می گذراندم، به گذشته باز گشتم، به آن لحظه ای که پدرانم که خود را مردانی مومن به حضرت موسی می پنداشتند،چگونه به آزار و اذیت فرستادهء خدا پرداختند و چگونه حضرت عیسی را به صلیب ناجوانمردی و بی عدالتی کشاندند... به آن لحظه که نیاکانم که خود را مومن و خدا پرست می انگاشتند،چگونه در عین بی انصافی و تعصب به آزار و اذیت حضرت محمد پرداختند و امام علی وامام حسین(ع) را با چه وقاحتی به شهادت رساندند... به آن لحظه که پدرانم که خود را مسلمان کامل می پنداشتند، چگونه به جان حضرت اعلی افتادند و قائم موعودی را که قرن ها انتظارش می کشیدند آماج گلوله های نفرت و تعصّب خویش قرار داده و او را به شهادت رسانیده و با حضرت بهاءالله، موعود کلّ بشریّت چنان رفتار وحشیانه ای روا داشتند که بیش از چهل سال را در تبعید و حبس گذراندند و... در حالیکه تمامی این وقایع همچون باد از جلوی چشمهایم می گذشتند، از خدای مهربانم که مرا با آن فرد گرسنه آشنا نموده و جانم را از سقوط در این منجلاب جهل وتعصب نجات داده و راهش را یک بار دیگر بر من نمایانده بود، صمیمانه تشکر نمودم و در دل گفتم که خود را به پای آن فرد گرسنه خواهم انداخت تا بداند که چه کمک بزرگی را در حقّ بندهء جاهلش روا داشته است. سرم را بلند نمودم،اما... اما هیچ اثری از آن فرد گرسنه نیافتم، با صدای بلند فریادش زدم و صدایش نمودم،اما گویی تا بینهایت از من دور شده است، ناگهان... ناگهان نگاهم به برگه ای افتاد که در چند قدمی ام و بر روی زمین قرار داشت،یادم آمد که آن فرد گرسنه مدام از برگه ای که به همراهش است سخن می گوید و من هیچ به آن توجه نمی کردم برگه را برداشتم و به نوشته هایش نگریستم... به ناگاه آهی کشیدم و سیلاب اشک از چشمهایم جاری گشت، بدنم سخت می لرزید و گونه هایم خیس خیس شده بودند... آنجا، در همان برگه نوشته شده بود که: اکنون که این چند خط را می خوانی، مرا دیگر نخواهی یافت... من عاشقی بودم که در راه رسیدن به عشقم،از دنیا بریدم و گرسنگی دنیوی را به جان خریدم و با خویشتن خویش عهد بستم که زنده بمانم،تا روزی که راز زندگی ام را به مسافری که از این جادّه می گذرد باز گویم... و این است راز زندگی آن گرسنه ای که اکنون برای همیشه زنده بودن را تجربه می کند: آری، من یک بهائی هستم... بی اختیار خود را بر زمین انداخته و در حالیکه صورتم مملو از اشک بود، نگاهم را به آسمان با عظمتش دوختم و ملتمسانه از خالق بزرگوارم سوال نمودم که: آیا من هم می توانم روزی یک بهائی باشم...؟
نوشته شده توسط وحدت عالم در چهارشنبه 1 اسفند 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
درهایی که بسته مانده اند [مقاله ها , ]
درهایی که بسته مانده اند
قطعا بررسی پدیده های اجتماعی همواره یکی از نکات قوّت هر جامعه ای تلقّی می گردد،امّا اینکه این تحلیل و تبیین تا چه حد بر پایهء اصولی منطقی و عقلانی استوار می باشد،سوالی است که مطمئنا دارای اهمیِیّت فراوانی خواهد بود. تا آن اندازه که جوامع مختلف هزینه های هنگفتی را صرف نظریه پردازان بزرگ می نمایند. شرایط اجتماعی کشور ما به گونه ای می باشد که تمامی اندیشه های نظام موجود،در پیدا نمودن راه های بقای خود خلاصه می گردد. فی الواقع نظریه پردازان بزرگ در کشور ما جایی برای ابراز وجود نداشته و ندارند، و این مساله اگر چه موجبات عقب ماندگی جامعه را فراهم می آورد،امّا موافق میل آن دسته از افرادی می باشد که هدفشان بازگشت به اندیشه هایی بنیادین است. در چنین شرایطی می باشد که نظام اجتماعی با تمامی تلاش خود خواستار جلوگیری از ترویج تفکّراتی روشن در بین ملّت می باشند،یعنی تمامی امکانات بسیج خواهند گشت تا به مقابله با تمام آن چیزهایی که امروزه به نام روشن گری و روشن اندیشی نامیده می شود،پرداخته شود. یکی از این موارد،عدم اجازه به جوانان بهایی جهت ورود به دانشگاه می باشد. به بیان دیگر همان قشر جوانی که با اندیشه هایی بدیع قصد بازسازی کشور خود ایران عزیز را دارد، با تک بُعد نگری دولتمردان محروم از ادامهء تحصیل و ممنوع از خدمت به جامعه و ملّت خویش می باشند! براستی تمامی این تلاش های متعصّبانه به کجا خواهد انجامید و عاقبت این سهل اندیشی ها چه خواهد بود؟ آیا مگر غیر از این است که هر انسانی یش از آنکه معتقد به دیدگاهی خاص باشد،عضو جامعهء خویش به شمار می آید؟ آیا مگر اینگونه نمی باشد که هر انسانی نسبت به وطن خویش احساس غرور و تقدّس می نماید؟ مگر اینگونه نیست که هر انسانی حتی حاضر به دفاع از جان و مال و ناموس ملّت خویش در مقابل مهاجمان خارجی و غیر خودی می باشد؟ پس چگونه است که جوانان بهایی ایرانی از مبرم ترین حقوق خود یعنی حضور در دانشگاه و ادامهء تحصیل در کشور خود محروم می باشند؟ مگر نه این است که این جوانان برای انجام خدمت سربازی فرا خوانده می شوند؟مگر اینگونه نیست که بمانند دیگر جوانان خواهان خدمت به جامعهء خود می باشند؟ مگر چنین نمی باشد که آرزوی این جوانان نیز بمانند سایر جوانان ایرانی،رشد و پیشرفت جامعهء خویش می باشد؟ پس به کدامین علّت است که در کشور خود از حقّ طبیعی خویش به عنوان یک شهروند ایرانی محروم می گردند؟ آنان که احساس می نمایند با اینگونه کوته بینی های خویش،می توانند ذرّه ای سستی در هدف جوانان بهایی در خدمت به جامعهء خود ایجاد نمایند،باید توجّه نمایند که دنیای امروز دنیای اندیشه ها می باشد و هر آنکس که بهتر اندیشید بیشتر مورد قبول قرار خواهد گرفت و چون تفکّرات دیانت بهایی،اندیشه هایی عالم پسند می باشند،لذا حتّی اگر جوانان بهایی نتوانند به مکان های مقدّسی همچون دانشگاه راه یابند ولیکن اذهان عموم را به سوی نظرات بدیع و مورد نیاز بشر جلب خواهند نمود. پس چه خوب است که سکّان داران کشور عزیزمان ایران با تجدید نظری در آرای خویش، و با نیّت پیشرفت و آبادی ایران، درهای دانشگاه را حتّی به طور آزمایشی بر روی جوانان بهایی بگشایند،تا این عزیزان صداقت گفتار و رفتار خویش را به اثبات رسانیده و در کنار سایر هم وطنان خود،در راه خدمت به جامعهء عزیزشان گام بردارند. منبع:http://www.mahe-asemani.blogfa.com/

نوشته شده توسط وحدت عالم در یکشنبه 7 بهمن 1386 و ساعت 02:01 ق.ظ
ویرایش شده در دوشنبه 8 بهمن 1386 و ساعت 03:01 ق.ظ
()
نظر
نامه خانواده یک جوان بهایی در بند [عمومی , ]
دورم ز تو ای خسته ی خوبان چه نویسم مرغ اسیرم به عزیزم چه نویسم ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد با آن دل گریان به عزیزم چه نویسم
خدایا چه بنویسم به که بنویسم به که متوسل شوم جز تو که را دارم جز تو دادرسی ندارم دستم از همه جا کوتاه است جز اینکه به تو پناه برم از تو کمک بخواهم دادرسم تو هستی تو میدانی و از قلب همه آگاهی به خداوندی خودت تو را قسم میدهم که هر آنچه را صلاح میدانی در حق این عزیزان دربند که گناهی جز خدمت به خلق و محرومان ندارد جاری ساز. پدری هستم که هر روز صبح زود با قلبی پر امید به زیارت میروم برای سلامتی و رهائی عزیزان دربند و تمام نوع بشر دعا میکنم و از حضرتش میخو |